![]() |
![]() |
|
|
va khoda sheitan ra goft:ensan ra sejde kooon...goft:nemikonam.,.khoda goft:to0o0o0 gheeeeeeeeeellllllaaaaaaaaaaaaaat mikoooo nnniiiiiiهه هه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 9:51 توسط احمد رحمانیان |
|
|
دوستی
جوانی گفت:از دوستی سخن بگو...... پیامبرپاسخ داد: دوست تو آن است که پاسخگوی نیازهای توست.او مزرعه ی سر سبزی استکه با امید و عشق در آن بذر می افشانی وبا سپاس آن را درو می کنی. هنگامی که دوستی اندیشه ی خود را برای تو تشریح می کند اکر در اندیشه اش نکته ی منفی یافتی..بی هراس و با صراحت گوشزد کن. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:28 توسط احمد رحمانیان |
|
|
یه روز به یه قزوینیه میگن چرا زن نگرفتی: میگه: هنوز برادرزن مورد علاقهمو پیدا نکردم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 12:17 توسط احمد رحمانیان |
|
|
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:عطش ديدنت.... شوق بودنت....و اندوه بي توموندنت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 17:9 توسط احمد رحمانیان |
|
|
از این به بعد فقط برای خودم می نویسم(ممنونم از دوست مهربونم زهرا)
سلام شبنم صبح بیا این روزها دعا کن دعا کن واسه همه حتی واسه اونایی که هیچ وقت دعات نکردن دلتو شکستن و رفتن دعا کن واسه اونایی که دلخوشی های کوچکتو ازت گرفتن یادت باشه هیچ کس ارزش اشکاتو نداره اگه داشته باشه اشکاتو در نمی یاره اگه آرزویی داری بده به خدا شکسته های دلتو بده دست خدا خودش درست می کنه اگه یاد گرفتی که همه و همه چیزو به خاطر خدا دوست داشته باشی اون وقت بدون خیلی خوشبختی خیلی خوشبخت |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 12:9 توسط احمد رحمانیان |
|
کافی نـبـود و نیست هـزاران هـزار سـال
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:55 توسط احمد رحمانیان |
|
وقتی رسیدی و به کلبه ی دلم پا گذاشتی در باورم نمی گنجیدروزی تورا درخلوتم بپذیرم. بیگانه ای بودی هم قفس شده با من.برای خود عالمی داشتی دورترازستاره های دوردست.درسرزمینی که به روح من راهی نداشت وناگهان ترادرروح خود احساس کردم .
می شد.تو بهارم شدی. بهار با تو جان گرفت. تابستان بابودن تو هست شد.پاییزچشمان هفت رنگش رااز تو گرفت وزمستان نجابت کوهستانهای پر برفش را. تو برایم فرشته ی عشق شدی...امروز دیدمت چقدر عوض شده بودی! دلم برات خیلی تنگ بود
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 0:51 توسط احمد رحمانیان |
|
شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی ست که از روزگار هجران گفت نشان یار سفر کرده از که پرسم باز که هرچه گفت برید صبا پریشان گفت فغان که آن مه نامهربان مهر گسل به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت من مقام رضا بعد ازین و شکر رقیب که دل بدرد تو خو کرد و ترک درمان گفت غم کهن بمی سالخورده دفع کنید که تخم خوشدلی اینست پیر دهقان گفت گره به باد مزن گرچه بر مراد رود که این سخن بمثل باد با سلیمان گفت به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل قبول کرد بجان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز من این نگفته ام آنکس که گفت بهتان گفت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:45 توسط احمد رحمانیان |
|
|
خیلی دلم گرفته
خاکستری که مدتی بود آروم شده بود بهم خورده و دوباره گر گرفته دوباره با یادآوری تمام اتفاقات آرامشمو ازدست دادم. چقدر دلگیرم از آدما.......!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 14:14 توسط احمد رحمانیان |
|
خیلی آرومم. یادمه چند وقت پیش اینقدر آشفته بودم که حتی حوصله خودمو هم نداشتم.تقریبا یک سال و چند ماه بود که حال خودمو نمی فهمیدم و حالا آرومم.خیلی آروم. می خواستم. خدایا ممنونم.حس کسی رو دارم که روی سطح آب شناوره و با جریان آروم آب و باد حرکت می کنه.فارغ از هرگونه هیاهو
که می دونم نمی مونه.تقصیر هیچ کسی هم نیست.رسم روزگار اینه
می ارزه به تموم چیزهایی که ممکنه...!!
تنهایی من جزئی از منه.هنوز هم دلم تنگ می شه اما حس خوبی دارم.
خصوصا امشب که نظر (یه بوس کوچولو رو خوندم).یه حسی می گه آشناست.خوب می شناسمش! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 1:19 توسط احمد رحمانیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|